تبليغاتX
اینجا اینجاست و همین

اینجا اینجاست و همین

)...(

میخوام از امروز دوباره شروع کنم.کسی هست با من بیاد؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 16:59  توسط نیما  | 

سلام گوگولیا
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 1:5  توسط نیما  | 

من زندم

این خوشحال کننده ترین نکته ایه که تو زندگیم درکش کردم

من زندم و نفس میکشم

من خیلی ثروتمندم

با تمام وجود احساس دولتمندی و ازادی میکنم

میدونم که خیلی پرم.نمیدونم چرا ولی اینطوری خلق شدم

نامحدود

میدونم که دست به هر کاری میزنم ازش طلا میسازم و به بهترین شکل انجامش میدهم

با هر کس حرف میزنم اون رو خوشحال میکنم

شاید به همین خاطره که مردم جذبم میشن

یه جیزی رو کشف کردم

من مسئول تمام اتفاقاتی هستم که در زندگیم رخ میدهند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 15:25  توسط نیما  | 

من تازه متوجه شدم که کار کردن یعنی چی

میگم کار کردن واقعا یعنی چی؟چرا تا حالا متوجه نشده بودم که کار کردن یعنی چی

میدونی تفریح یعنی چی؟یعنی یجورایی مصیبت ولی کار کردن رو من میتونم به تفریح تبدیل کنم و کلی هم کیف کنم در صورتی که تفریح یچورایی تو خون من کمتر لونه کرده

البته حالا دارم یکم تمرین میکنم که از تفریح هم لذت ببرم

ولی در هر صورت ُ در هر نوع شاریطی این منم که برندم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 20:39  توسط نیما  | 

نیروها مستقر شدند

محموله ها جاسازی شدند

جمله اول مال وقتی بود که راننده سرویس بچه ها رو صحیح و سالم به مهدکودک رسوند و خودش فرار کرد تا انجا در نبود او با خاک یکسان شود

جمله دوم رو فکر میکنم وقتی اختراع شد که همبرگرا در شکم فرو رفتند و بهرام رو حسابی چاق کردیم

باید به فکر ساختن یه زبان جدید و یه فرهنگ جدید باشم

باید کلماتی براش اختراع کنم

متایید شدم از این به بعد یعنی پرونده ام را شخص فلان تایید کرد.

چقدر زندگی شیرین و بامزستا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 20:9  توسط نیما  | 

اولین پست این وبلاگ رو میخوام بنویسم

دوست دارم راجب یه چیز بزرگ حرف بزنم.

دریا

تا حالا دقت کردین که دریا چقدر بزرگه؟

یه فیلم دیدم.یکی از دیالوگاش این بود:

وقتی به  بالای یه تپه رسیدم زیباترین چیزی که تو زندگیم بودو دیدم.

دریا رو

تا حالا دریا ندیده بودم

دریا با همه وسعتش با من حرف زد

صدای دریا مثل یه فریاده

باید تو خشکی باشی تا بشنویش

صدای دریا میگه :

تویی که درگیر فکرای خودتی.مشغول فلسفه بافی و از این جور چیزایی 

زندگی خیلی بزرگه

اره دریا اینا رو بهش گفت و اون مرد هم تصمیم گرفت برای اینکه زندگیش رو تغییر بده دست به یه سفر بزنه

کسانی که اهل فیلم هستند دقیقا میدونن کدوم فیلمو میگم چون اگه کسی این فیلم رو دیده باشه هیچ وقت یادش نمیره.فیلم ۱۹۰۰ با کارگردانی ترناتوره

چند روز پیش رفتم کنار دریا و به یه چیزی دقت کردم.دریا یکی از اون چیزاییه که هر وقت میرم پیشش یه چیز جدید یاد میگیرم.اون روز یاد گرفتم که به دریای وجود خودم اعتماد کنم.اخه به این نتیجه رسیدم که دیگه نیاز ندارم دنبال یه جواب بیرونی باشم.

جواب درون خودم بود.منم یه دریا توی خودم دارم.هر ادمی اینطوری خلق شده.من فکر میکنم که هر سوالی داشته باشی جوابش رو میتونی از خودت بگیری  البته این قضیه خیلی خنده داره و خبر بد اینه که  ارتباط مستقیم داره با میزان یه چیزی که توس ظرف خاصی ریخته باشه ولی خبر بدتر اینه که چنین ظرفی وجود نداره

منم همینو میگم.ظرفی وجود نداره.این شایعه از کجا سرچشمه گرفته؟ظرفی وجود نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 7:59  توسط نیما  |